یارب اگر نگذری از جرم و گناهم چه کنم؟
ندهی گر به در خویش پناهم؛چه کنم؟
گر برانی و نخوانی وکنی نومیدم
به که روی آورم وحاجت ز که خواهم؛چه کنم؟
خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است
پیدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است
گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست
گر هست یکی عاشق آ لوده به صد رنگ است