حمیدی

اخبار سالم اقتصادی

حمیدی

اخبار سالم اقتصادی

در ازل پرتو حُســــــــــــنت ز تجلی دم زد

در ازل پرتو حُســــــــــــنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عــــــالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتــــــش شد ازین غیرت و بر آدم زد

عقل میخواست کزآن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جـــهان بر هم زد

مدعی خواست که آید به تمـــــاشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه ی نامــحرم زد

جــان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عــیش زدند
دل غمدیده ی ما بود که هم بر غــــــم زد

حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت
که قلم بر ســـــــــر اسباب و دل خُرم زد

غربت

غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم
تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم
رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد
من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم
چشمهایم خیس از باران اشک و انتظار
من به این دوری خدایا کی عادت می کنم ؟
می روم قلب تو را پیدا کنم
برق چشمان تو را معنا کنم
می روم شاید که در دشتی بزرگ
معنی عشق تو را پیدا کنم
می روم تا با نگاه گرم تو
این دل دیوانه را شیدا کنم
می روم عاشق شوم همچون نسیم
غنچه های عشق را تا وا کنم

یارب

یارب اگر نگذری از جرم و گناهم چه کنم؟

ندهی گر به در خویش پناهم؛چه کنم؟

گر برانی و نخوانی وکنی نومیدم 

به که روی آورم وحاجت ز که خواهم؛چه کنم؟ 

خود را به که بسپارم  وقتی که دلم تنگ است 

پیدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است 

گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست 

گر هست یکی عاشق آ لوده به صد رنگ است

شب نوشته ها

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

آن که مست آمد

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت     در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد               تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت         قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت            گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی        پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید         قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول     چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود به هنگام قفس               ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

خدا گریه ی مسافر و ندید

خدا گریه ی مسافر و ندید
دل نبست به هیچکس و دل نبرید
آدم و برای دوری از دیار
جاده رو برای غربت آفرید
جاده اسم منو فریاد میزنه
میگه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره هاست
روی شونه های لرزونه منه
از تموم آدمهای خوب و بد
از تموم قصه های خوب و بد
چی برام مونده به جز یه خاطره
نفش گنگی تو غبار خیس پنجره
جاده آغوشش و وا کرده برام
منتظر مونده که من باهاش بیام
قصه ی تلخ خداحافظی رو
می خونم ، با اینکه بسته ست لبام
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشقا و دلبستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده فریاد میزنه ... بیا

یه روزی اون روزی میشه که همه میخوان

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب اخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست
نیزه بر باد نشستست و سپر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست !
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه ، دربه در یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک ، کاش نگویی که خبر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست !
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه ، مگر یادت نیست؟
تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست !